تبلیغات
تاریخچه ی اسلام - پیغمبر دعوت خود را آشكار مى‏سازد
حرفه ای ترین قالب های وبلاگ
دانلود رایگان

تاریخچه ی اسلام

درباره



مدیر وبلاگ:
ارسلان خلیلی

» صفحه نخست
» ایمیل مدیر
» ارتباط با ما
» آرشیو مطالب
» لینك آر اس اس
» طراح قالب

آرشیو مطالب

» شهریور 1389
» مرداد 1389
» تیر 1389
» خرداد 1389
» لیست کامل آرشیو ماهانه

موضوعات

» اس ام اس عید سعید فطر

» تاریخچه‌ شیعه

» روز قدس، روز عزت اسلام و مسلمین است

» شهات

» پیام تسلیت

» تسلیت شهادت امام علی (ع) و شب قدر

» تسلیت شهادت امام علی (ع) و شب قدر

» امام رضا

» مناجات

» مبارك باد آمد ماه روزه

» دعاى پیامبر(ص) هنگام رویت هلال رمضان

» ماه شعبان

» ویژه نامه ولایت فقیه

» .خلافت امیرالمومنین علی (ع)

» خورشید نیمه شعبان

» مرا هزار امید است .......

» آشنایى با امام رضا

» على و پرچمداران

» میلاد حضرت ابولفضل العباس علیه الاسلام و روز جانباز

» سخاوت و ایثار على علیه السلام

» على كیست؟

» ولادت امام حسین(ع)

» نگاهى به احادیث بعثت

» نیاكان پیغمبر(ص)

» تاریخ شروع خدمات ایرانیان به اسلام

» عید مبعث بر تمام مسلمانان مبارک باد

» على (ع) نخستین كسى كه به پیغمبر ایمان آورد

لینک دوستان

» حرفه ای ترین قالب های وبلاگ
» مکعّب عجایب
» قهرمانان دیروز،امروز
» واحد مرکزی خبر ورزشی
» آرشیو پیوندها

پیوند های روزانه

» خنده سلام
» شیطان پرستی
» لیست کامل پیوندهای روزانه
» ارسال لینک

مطالب پیشین

» www.namayeshgah1389.mihanblog.com
» اس ام اس عید فطر
» تاریخچه‌ شیعه
» روز قدس، روز عزت اسلام و مسلمین است
» شهادت
» پیام تسلیت
» تسلیت شهادت امام علی (ع) و شب قدر
» تسلیت شهادت امام علی (ع) و شب قدر
» ویژه ولادت امام حسن مجتبی علیه السلام
» امام رضا
» مناجات
» مبارك باد آمد ماه روزه
» دعاى پیامبر(ص) هنگام رویت هلال رمضان
» ماه شعبان
» ویژه نامه ولایت فقیه

اَبر برچسبها

هجرت پیغمبر (ص) به مدینه شركت پیغمبر در پیمان جوانمردان قریش اسلام آوردن ابوذر غفارى معراج از دیدگاه علمى قرآن معجزه بزرگ پیغمبر (ص) ولادت حضرت فاطمه زهرا (س) فرزندان پیغمبر (ص) مناجات معراج پیغمبر (ص) پیغمبر دعوت خود را آشكار مى‏سازد

آمار وبلاگ

» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

نویسندگان :
. تاریخچه اسلام ارسلان خلیلی

پیغمبر دعوت خود را آشكار مى‏سازد

مرتبط با : على (ع) نخستین كسى كه به پیغمبر ایمان آورد

على (ع) نخستین كسى كه به پیغمبر ایمان آورد

درباره اینكه نخستین مسلمان كیست، در میان ما شیعیان شكى نیست كه از جنس زنان قبل از هر كس خدیجه و از مردان امیرمؤمنان على (علیه السلام) است، اكثریت قریب به اتفاق مورخان و محدثان عامه نیز بر این عقیده‏اند.

ابن هشام مورخ مشهور متوفى به سال 218 ه كه قدیمترین مورخ اسلام و اهل تسنن خوانده مى‏شود، در تاریخ خود «سیره پیغمبر(ص)» تحت عنوان «على بن ابیطالب اولین جنس مذكرى است كه اسلام آورد»

مى‏نویسد: «محمد بن اسحاق (سرآمد مورخین اسلام) نوشته است: نخستین كسى كه از جنس مردان به پیغمبر (صلى الله علیه و آله) ایمان آورد و با وى نماز گزاد و او را در آنچه خدا بر وى نازل كدره بود تصدیق نمود، على بن ابیطالب (رضوان الله و سلامه علیه) بود، و او در آن موقع ده ساله بود. از جمله نعمت‏هائى كه خدا به على بن ابیطالب ارزانى داشت این بود كه وى قبل از اسلام در دامان پیغمبر پرورش یافته بود»(سیره ابن هشام - جلد 1 ص 162)

ابن اثیر مورخ معروف عامه كه تاریخ خود ;الكامل‏» را بر اساس روایات معتبر و مشهور تالیف كرده است مى‏نویسد: «دانشمندان اهل تسنن پس از اتفاق نظر در اینكه خدیجه همسر پیغمبر نخستین انسانى است كه اسلام آورده، راجع به نخستین فرد مسلمان (از جنس مردان) اختلاف نظر دارند»!

ابن اثیر سپس مى‏نویسد: «گروهى برآنند نخستین كسى كه به خدا ایمان آورد على بن ابیطالب است.» از على (علیه السلام) روایت‏شده كه گفت: «من بنده خدا و برادر پیغمبر او هستم. من صدیق اكبر (بزرگترین راستگو) مى‏باشم. هیچ كس بعد از من این ادعا را نخواهد كرد مگر اینكه دروغگو و مفترى باشد. من هفت‏سال پیش از همه مردم با پیغمبر نماز گزاردم‏».

عبدالله عباس مى‏گوید: نخستین كسى كه نماز گزارد على (علیه السلام) بود. جابر بن عبدالله انصارى مى‏گوید: پیغمبر روز دوشنبه مبعوث شد و على(علیه السلام) روز سه شنبه نماز گزارد. زید بن ارقم مى‏گوید: نخستین كسى كه اسلام آورد على (علیه السلام) بود. عفیف كندى نقل مى‏كند كه من مردى سوداگر بودم. در ایام حج وارد مكه شدم و به خانه عباس بن عبدالمطلب درآمدم. در همان وقتكه من نزد او بودم مردى بیرون آمد و در مقابل كعبه به نماز ایستاد. سپس زنى آمد و با آن مرد به نمازایستاد، و از آن پس بچه‏اى خارج شد و با وى نماز گزارد. من گفتم: عباس! این دین چیست؟

عباس گفت: این محمد بن عبدالله برادر زاده من است. او خود را رسول خدا مى‏داند و عقیده دارد كه گنج‏هاى پادشاهان ایران و روم به دست او خواهد افتاد. این زن نیز همسر او خدیجه است كه به وى ایمان آورده است. این پسر بچه هم على بن ابیطالب است كه به ایمان آورده است. به خدا قسم هیچ كس را سراغ ندارم كه در روى زمین غیر از این سه تن بر این دین باشند. عفیف مى‏گوید: من گفتم:كاش من هم چهارمى آنها بودم.

محمد بن منذر و ربیعة بن ابى عبدالرحمن و ابوحازم مدنى و كلبى گفته‏اند: نخستین كسى كه اسلام آورد على بود و در آن هنگام نه سال داشت. سپس ازمحمد بن اسحاق (مورخ مشهور) نقل مى‏كند كه هرگاه پیغمبر مى‏خواست نماز بگزارد به اتفاق على مى‏رفت به یكى از دره‏هاى مكه و در آن جا نماز مى‏گزارد و برمى‏گشتند.(كامل اثیر - جلد 2 ص 37)

عمرو بن عبسه سلمى مى‏گوید: «در آغاز بعثت كه داستان نبوت پیغمبر را شنیدم به نزد وى رفتم و گفتم امر خود را براى من توصیف كن. پیغمبر امر رسالت‏خود و آنچه را خداوند او را بدان مبعوث كرده بود براى من شرح داد. گفتم كسى هم در این امر از تو پیروى كرده است؟ گفت ارى، زنى و كودكى و غلامى، و منظورش خدیجه دختر خویلد و على بن ابیطالب و زید بن حارثه بود.(تاریخ یعقوبى - جلد 2 ص)

على (علیه السلام) در خطبه «قاصعه‏» میزان ارتباط خود را با رسول خدا و محبت پیغمبر را نسبت به خویش چنین بازگو مى‏كند: «اى مردم! شما از مقام و منزلت من نسبت به پیغمبر به واسطه خویشى و نزدیكى و منزلت‏خاصى كه با آن حضرت داشته‏ام، آگاهى دارید. پیغمبر مرا درزمان كودكى در دامن خود پرورش داد، و نوزادى بودم كه به سینه‏اش مى‏چسبانید و در بسترش مى‏خوابانید، در آغوش او جاى داشتم و بوى خوش عرق مباركش را استشمام مى‏كردم. همچون سایه پیوسته دنبال او بودم. هر روز ازخوى پسندیده‏اش چیزى به من مى‏آموخت، و مرا وامیداشت تا در كارهاازوى پیروى كنم. هر ساله در كوه حراء مدتى به سرمى‏برد. من او را در آن مدت مى‏دیدم و جز من كسى او را نمى دید. در آن روزها غیر از پیغمبر و خدیجه كسى به اسلام نكرویده بدو، و من سومین آنها بودم.من نور وحى و رسالت را مى‏دیدم و بوى نبوت را استشمام مى‏كردم.(نهج البلاغه - طبع دكتر صبحى صالح - ص 300)

و نیزدر پایان سخن مى‏فرماید: «من بر فطرت یكتاپرستى متولد شدم و از دیگران به ایمان و هجرت سبقت گرفتم‏»(نهج البلاغه - صبع دكتر صبحى صالح - ص 92 فانى ولادت على مفطرة و سبقت الى الایمان و الهجرة.)

و فرمود: «هیچ كس قبل از من به دعوت حق روز نیاورد.»(نهج البلاغه - طبع دكتر صبحى صالح - صفحه 192: لن یسرع على احد ال دعوة حق. برایاطلاع بیشتر نگاه كنید به كتاب گرانقدر الغدیر ج 3 ص 218 تا ص 247 كه به تقصیل در اثبات اینكه على علیه السلام نخستین مؤمن و اولین نماز گزار بوده داد سخن داده واز مجموع منابع اهل تسنن آنچه در این زمینه بوده آورده و به رد لاطائلات كسانى امثال ابن كثیر شامى و سایر مغرضین پرداخته است.)

پس از على (علیه السلام) یزد بن حارثه مسلمان شد. زید پسربچه‏اى نصرانى از مردم اردن بود كه توسط سوداگران عرب ربوده شد و در مكه به معرض فروش درآمد. حكیم بن جزام برادر زاده خدیجه پس از ازدواج با پیغمبر زید را به آن حضرت بخشید.

پیغمبر (صلى الله علیه و آله) هم زید را آزاد كرد و به فرزندى گرفت و چون آن حضرت مبعوث گردید، زید سومین كسى بود كه مسلمان شد.

ابن اثیر مى‏نویسد: وقتى پیغمبر در جنب كعبه به نماز ایستاد على (علیه السلام) و زید بن حارثه حضرت را زیر نظر داشتند، مبادا قریش به وى صدمه‏اى وارد سازند.

پس از آن، ابوذر غفارى،عمرو بن عبسه سلمى، زبیر بن عوام، سعد بن ابى وقاص مصعب بن عمیر، ارقم بن ابى ارقم، طلحة بن عبیدالله، عبدالرحمان بن عوف، عثمان بن عفان و خال بن سعید بن عاص مسلمان شدند. این عده «مسلمانان نخستین‏» بودند كه بعضى تا پایان كار ثابت ماندند ولى برخى پس از پیغمبر دگرگونى یافتند، و دین را به دنیا فروختند، و كردند آنچه كردند.(اینكه در بعضى از منابع آمده كه ابوبكر نخستین یا دومین فردى بود كه اسلام آورد یا گروهى زا آورد و به دست پیغمبر مسلمان شدند مقرون به حقیقت نیست، بلكه او مطابق نقل صحیح پس از حدود 50 نفر و شاید سال چهارم یا پنجم بعثت مسلمان شد.)

پس از آینان گروهى دیگر اسلام آوردند كه از مسلمانان ثابت قدم و مدافعان صمیمى پیغمبر بودند. از قبیل جعفر بن ابیطالب و همسرش اسماء دختر عمیس، عمار یاسر و پدرش «یاسر»و مادرش «سمیه‏»، عبدالله مسعود، خباب بن ارت، عثمان بن مظعون، برادرانش قدامة بن مظعون و عبدالله بن مظعون، عبیدة بن حارث، پسر عموى پیغمبر و عقبة بن غزوان و غیره.

این عده هم از مسلمانان نخستین هستند: ابوعبیده جراح، ابوسلمه عمه زاده و شوهر ام سلمه،فاطمه دختر خطاب خواهر عمر و شوهرش سعید بن زید.

این عده سعى داشتند ایمان خود را از مشركان پنهان دارند تا كار اسلام نضج بگیرد، به همین جهت به طور پنهانى ناز مى‏گزاردند. روزى سعد بن وقاص با سعید بن زید و عمار یاسر و عبدالله مسعود و و خباب بن ارت در یكى از دره‏هاى مكه نماز مى‏گزاردند. گروهى از مشركان كه از جمله ابوسفیان سركرده بنى امیه بود، آنها را دیدند و سرزنش كردند و دشنام دادند، گفتگوى آنها بالا گرفت و كار به نزاع كشید. در آن میان سعد بن ابى وقاص استخوان فك شترى را برداشت و به سر مردى ازمشركان كوفت و سر او را شكست و به دنبال آن خون جارى گردید، و این نخستین خونى بود كه در اسلام ریخته شد.(سیره ابن هشام - جلد 1 صفحه 170، و كامل ابن اثیر - جلد 2 صفحه 40)

انقطاع وحى و نزول مجدد آن

مطابق برخى روایات پس از بعثت مدتى نزول وحى قطع شد.

بعد از این واقعه پیغمبر با یاران خود به خانه ارقم بن ابى ارقم رفتو در آنجا كه نزدیك كوه صفا و محل مطمئنى بود، به سر بردند و مدتها از آنجا به نشر پنهانى دعوت خود مى‏پرداخت. گروهى از یاران نخستین پیغمبر در خانه ارقم به اسلام گرویدند، و دور از دید سران قریش نماز مى‏گزاردند.

چون مشركان از این موضوع آگاهى یافتند، گفتند خدایمحمد او را رها ساخته و مورد خشم قرار داده است. به دنبال آنسوره «والضحى‏» نازل شد كه در آغاز آن مى‏خوانیم: «قسم به روز روشن و شب تاریك كه خدایت تو را رها نكرده و مورد خشم قرار نداده است‏»(والضحى و اللیل اذا سجى، ما ودعك ربك و ما قلى)بدین گونه بار دیگر وحى الهى بر پیغمبر نازل شد و قریش یعنیمشركین پى بردند كه دعوى محمد بن عبدالله دنباله دارد.

پیغمبر دعوت خود را آشكار مى‏سازد

پیغمبر خاتم (صلى الله علیه و آله) از هنگام بعثت تا مدت سه سال دعوت خود را آشكار نساخت. در طول این مدت پیغمبر درخانه نماز مى‏گزارد و على (علیه السلام) و زید بن حارثه و خدیجه پشت‏سر آن حضرت به نماز مى‏ایستادند.

روزى ابوطالب عموى پیغمبر همراه جعفر فرزندش كه ده سال از على (عیله السلام) بزرگتر بود وارد خانه پیغمبر شد و دید كه پیغمبر مشغول نماز است و فرزندش على (علیه السلام) هم كنار پیغمبر ایستاده و نماز مى‏گزارد. ابوطالب به جعفر فرزند دیگرش گفت تو هم در كنار پسر عمویت بایست و نماز بخوان. وقتى جعفر در سمت دیگر پیغمبر به نماز ایستاد و ابوطالب دید كه پیغمبر در وسط دو فرزند او و جلوتر از آنها به نماز ایستاده است، چنان به وجد آمد كه چند شعربه این مضمون سرود:

على و جعفر در سختى‏هاى زمانه تكیه گاه منند.

به خدا نمى گذارم پیغمبر خوار شود، یافرزندان رشیدم او را تنها بگذارند.

اى على و جعفر! پسر عموى خود را تنها نگذارید، كه او از میان تمام برادرانم، برادرزاده پدر و مادرى من است.(اعلام الورى صفحه 37)

علت تاخیر پیغمبر در اظهار دعوت خود این بود كه از عكس العمل مشركان و سران قریش حتى عموها و عموزادگان خود بیم داشت. ولى پس از ان خداوند به وى امر فرمود كه دعوت خود را آشكار سازد. چنانكه مى‏فرماید: «آنچه را به تو امر شده است آشكار كن و از مشركان دورى گزین كه ما تو را از شر سرزنش كنندگان نگاه مى‏داریم‏».(فاصدع بما تؤمر و اعرض عن المشركین انا كفیناكم المستهزئین - سوره حجر آیه 94)

دعوت بنى هاشم

در سال سوم بعثت بار دیگر پیك وحى آمد و این آیه را آورد: «اى پیغمبر! بستگان نزدیكت را از نافرمانى ما بیم ده‏».(و انذر عشیرتك الاقربین - سوره شعراء آیه 214)

پس از نزول این آیه پیغمبر دستور داد گوسفندى ذبح كنند و آن را طبخ كرده با نان و قدحى
دوغ مهیا سازند. سپس به على (علیه السلام) دستور داد همه مردان بنى هاشم را براى صرف
غذا دعوت كند. نزدیك به چهل مرد در خانه حارث بن عبدالمطلب گرد آمدند.

همین كه غذا آماده شد پیغمبر رو كرد به عموها و عموزاده‏ها و فرمود: به نام خدا غذا میل كنید. چون غذا خوردند و ابولهب یكى از عموهاى پیغمبر كه مدرى بت پرست و سرسخت بود دید كه آن غذاى كم همه مدعوین را كفایت كرد و چیزى هم از آن باقى ماند، گفت: محمد شما را سحر كرد! با این سخن نابجاى ابولهب پیغمبر صلاح ندید دعوت خود را ابلاغ كند. جمعیت پراكنده شدند بدون اینكه نتیجه‏اى از مجلس گرفته شود.

روز بعد باز پیغمبر فرمود: یا على! دیروز ابولهب قبل از آن كه من سخنى بگویم كارى كرد كه دیدى و پیش از آنكه با آنها سخن بگویم متفرق شدند. سفارش كن غذاى دیروز را آماده سازند سپس آنها را جمع كن. على (علیه السلام) همان افراد را گرد آورد و آنها نیز آمدند و غذا خوردند. همین كه كار غذا خوردن به انجام رسید پیغمبر برخاست و آغازبه سخن كردو فرمود: فرزندان عبدالمطلب! خدا را حمد مى‏كنم و به او استعانت مى‏جویم و گواهى مى‏دهم كه خدائى جز خداى یگانه نیست. راهنماى قوم به آنها دروغ نمى‏گوید. به خداى یگانه من پیغمبر خدا هستم كه براى شما و عموم مردم برانگیخته شده‏ام. به خدا قسم مى‏میرید چنانكه مى‏خوابید و برانگیخته مى‏شوید چنانكه بیدارید و از آنچه مدانید محاسبه مى‏شوید، و بدانید كه بهشت و جهنم هست و دائمى است.

فرزندان عبدالمطلب! جبرئیل آمده است و از جانب خدا مرا مامور داشته است كه «بستگان نزدیكم را از نافرمانى خدا بیم دهم‏» لابد از این آیه در خواهید یافت كه موضوع از چه قرارى است؟ من قبل از هر كس مامورم كه شما بستگان و خویشانم را به خداى یگانه دعوت كنم و پس از شما دیگران را. به خدا قسم من جوانمردى از عرب را سراغ ندارم كه بهتر از من خیرخواه شما باشد. من خوبى‏هاى دینا و آخرت را براى شما آورده‏ام. خدا مرا مامور داشته كه شما را فراخوانم تا او را خدایكتا بدانید. كدام یك از شما مرا به این امر یارى مى‏كند تا برادر من و جانشین من و نماینده من در میان شما و سرپرست‏خاندان من باشد؟

پیغمبر دو بار این سخنان را تكرار كرد و هیچ كس پایخى نداد، ولى هر دو بار على (علیه السلام) كه از همه حضار كم سن‏تر بود، برخاست و گفت: یا رسول الله! من همه آنچه را فرمودى به عهده مى‏گیرم، و پیغمبر مى‏فرمود: بنشین! چون با سوم پسغمبر سخنان خود را تكرار كرد و على (علیه السلام) برخاست و آمادگى خود را اعلام داشت، پیغمبر در حالى كه او را به حضار نشان مى‏داد، فرمود: این برادر من و جانشین من و نماینده من در میان شماست، از وى شنوائى داشته باشید و هر چه مى‏گوید بپذیرید كه او وارث من خواهد بود.(تاریخ طبرى - جلد 2 صفحه 1172 كامل ابن اثیر - جلد 2 صفحه 40 و سیرة الرسول مرحوم آقا سید محسن امین عاملى صفحه 63 به نقل از تفسیر ثعلبى و خصائص نسائى و سیره حلبى. جاى بسى تاسف است كه محمد بن حسنین هیكل نویسنده معروف مصر این قسمت را در چاپ دوم كتابش «زندگانى محمد» برداشته است!)در این جا حضار برخاستند و در حالى كه بیرون مى‏رفتند، مى‏خندیدند و به ابوطالب مى‏گفتند: محمد به تو امر مى‏كند كه از پسرت شنوائى داشته باشى و از وى اطاعت كنى.

به روایت‏یعقوبى در این مجلس خانوادگى پس از سخنان پیغمبر، عمویش ابولهب گفت: اى اولاد عبدالمطلب! اگر شما از این مرد پیروى كنید و به دفاع ازوى برخیزید كشته مى‏شوید و اگر رهایش كنید خوار مى‏گردید. ولى ابوطالب گفت: اى بدبخت! به خدا ما او را یارى مى‏كنیم و پشت‏سر او مى‏ایستیم. برادرزاده عزیز! هرگاه خواستى مردم را به خدایت رهبرى كنى، ما را آگاه كن تا سلاح به دست گرفته به حمایتت برخیزیم. در آن روز جعفر بن ابیطالب و عبیدة بن حارث بن عبدالمطلب مسلمان شدند و گروه بسیارى به دنبال آنها به اسلام گرویدند.(تاریخ یعقوبى - چاپ دارالفكر بیروت سال 1375 صفحه 16)این مطلب به همین گونه بوده است كه ما از مجموع نقلها ترجمه كردیم ولى برخى از مورخان عامه جمله «جانشین من و نماینده من در میان شما و سرپرست‏خاندان من باشد» را حذف كرده‏اند اما ابن اثیر و ثعلبى و نسائى آن را به همین كونه با مختصرتفاوتى نقل كرده‏اند. جمله «آو وارث من خواهد بود» در خصائص نسائى كه از دانشمندان بزرگ عامه است، آمده است.

دعوت عمومى قریش

پس از آنكه پیغمبر رسالت‏خویش را به افراد نزدیك و خویشان خود اعلام كرد، آمد بالاى كوه صفا و با صداى رسا قبائل قریش را فراخواند. وقتى رجال قریش و سران مكه گرد آمدند فرمود: اى مردم! اگر بگویم دسته‏اى از دشمن در پائین كوه به سروقت‏شما مى‏آید مرا راستگو مى‏دانید؟ گفتند: آرى، تو در نزد ما سابقه بدى ندارى و تو را دروغگو نمى‏دانیم. فرمود: اى اولاد عبدالمطلب! اى فرزندان عبدمناف! اى بنى زهره و بنى تمیم و بنى مخزوم و نبى اسد! خدا مرا مامور داشته است كه خویشان نزدیكم را از نافرمانى او بیم دهم. من نه چیزى از منفعت دنیا مى‏خواهم و نه بهره‏اى از آخرت انتظار دارم جز این كه از شما مى‏خواهم بگوئید: لا اله الاالله! من شما را از عذابى دردناك بیم مى‏دهم.

ابولهب گفت:بدا به تو! آیا ما را براى این گرد آوردى و فرا خواندى؟ دراین هنگام بود كه سوره ابولهب در نكوهش این مرد بى‏ادب نازل شد.(تاریخ طبرى - جلد 1 ص 117)

عكس العمل قریش نسبت به دعوت پیغمبر

در آغاز كا ركه پیغمبر دعوت خود را آشكار ساخت، قریش چندان عكس العملى نشان نداد. ولى رفته رفته پیغمبر، خدایان آنها را به باد تمسخر گرفت و آیاتى ار قرآن مجید در نكوهش آنها تلاوت كرد. قریش سخت پاى‏بند بتها و به تعبیر بهتر خدایان خود بودند. با این كه مى‏دانستند بت‏ها تاثیرى در سرنوشت ایشان ندارد، معهذا چون نگهدارى و احترام به آنها موجب تقویت و تحكیم اتحاد و همبستگى آنان بود، لذا تا پاى جان در حفظ و حراست آنها اصرار داشتند.

هنگامى كه كار پیغمبر در ریشخند خدایان قریش علنى شد، نخستین عكس العمل آنها نیز آشكار گشت.سران قریش كهسخت به خشم آمده بودند، براى مبارزه با پیغمبر هم‏داستان شدند.

روزى پیغمبر در«ابطح‏» كنار خانه خدا ایستاد و قریش را مخاطب ساخت و فرمود: اى مردم! من پیغمبر خدا هستم، شما را به پرستش خداى یگانه و ترك پرستش بتهائى كه نه سودى دارند و نه زیانى، نه مى‏آفرینند و نه روزى مى‏دهند، و نه زنده مى‏كنند و نه مى‏میرانند، فراخوانم.

در این هنگام گروهى از مردم قریش گرد آمدند و زبان به انتقاد از پیامبر گشودند و به آزارش پرداختند.(تاریخ یعقوبى - جلد 1 ص 14)با این وصف پیغمبر كاردشوار خود را آغاز كرده بود. كارى كه بازگشت نداشت. به همان نسبت كه پیغمبر هدف مقدس خود را دنبال مى‏كرد و به ریشخند خدایان قوم مى‏پرداخت، واكنش نامطلوب قریش هم شدت مى‏یافت و كار خشنونت آنها بالا مى‏گرفت.

قریش كه دیدند رفته رفته دامنه فعالیت پیغمبر توسعه مى‏یابد،صلاح در این دیدند كه ابوطالب مرد خردمند شهر و چهره درخشان مكه را ملاقات كنند و پیش از اینكه كار به جاى باریكى بكشد، او را میانجى قرار دهند، و از راى و تدبیر وى بهره گیرند.

بدین منطورسران قریش و اشراف مكه یعنى عتبة بن ربیعه و برادرش شیبه، ابوسفیان، ابوالبخترى بن هشام، اسود بن مطلب، ولید بن مغیره، ابوجهل بن هشام عاص بن وائل، نبیه و منبه فرزندان حجاج، ابوطالب را ملاقات كردند و گفتند: برادرزاده‏ات خدایان ما را مورد نكوهش قرار مى‏دهد، و به زشتى یاد مى‏كند، جوانان ما را منحرف ساخته، و به دین ما بد مى‏گوید، و گذشتگانمان را گمراه مى‏داند.

از وى بخواه تا دست از این كار بردارد، و در عوض هرچه مال و ثروت بخواهد به او خواهیم داد.در غیر این صورت یا او را به ما تحویل ده، و یا بگذار با خود وى طرف شویم.

ابوطالب پیغمبر را ملاقات كرد و خواسته‏هاى سران قریش را به اطلاع او رسانید. پیغمبر در پاسخ فرمود: خداوند مرا براى اندوختن مال دنیا و دل‏بستگى به دنیا مبعوث نكرده است. بلكه مرا برانگیخته است تا از جانب او تبلیغ كنم و مردم را به سوى او فراخوانم. (ماخذ سابق - و كامل ابن اثیر - جلد 2 ص 42)ابوطالب بازگشت و قریش را با سخنى نرم و پاسخى دوستانه قانع ساخت و آنها نیز پراكنده شدند.

ابن هشام مى‏نویسد: محمد بن اسحاق گفته است:

پیغمبر همچنان به كار خود ادامه مى‏داد، و از هیچ مانعى روگردان نبود. پشت كار پیغمبر درراه تامین منظور و ابلاغ رسالت‏خویش، دشمنى و عداوت روزافزون قریش را به دنبال داشت. آنها چون دیدند نمى‏توانند پیغمبر را با مال و ثروت از كارى كه پیش گرفته بود بازدارند، و ابوطالب را از حمایت وى منصرف سازند، باردیگر به ملاقات ابوطالب رفتند وگفتند: ایابوطالب! این «عمارة بن ولید» جوان نمونه قریش را كه از همه داناتر و زیباتر است به تو مى‏دهیم تا او را فرزند خود گرفته و از عقل و یارى و ارث او بهره گیرى، و به جاى محمد كه ما را دیوانه مى‏خواند و با دین و آئین ما به مخالفت برخاسته و باعث تفرقه مشهریانت‏شده است. به ما بسپار تا او را به قتل رسانیم!در این جا «مطعم بن عدى بن نوفل بن عبدمناف (عموزاده پیغمبر و ابوطالب) گفت اى ابوطالب! به خدا قسم خویشان تو از روى انصاف سخن گفتند ولى نمى‏بینم كه تو آن را از آنها بپذیرى!

ابوطالب گفت: به خدا سخن شما منصفانه نیست، و درخواستى ستكارانه است. شما مى‏خواهید فرزند خود را به من بسپارید تا او را براى شما پرورش دهم و در مقابل فرزند مرا بگیرید و بكشید؟ این انصاف نیست، ظلم است. اى «مطعم‏»! اینان گرد آمده‏اند تا مرا خوار كنند، و قریش را بر من بشورانند. بروید و هر كارى مى‏خواهید بكنید، كه هرگز سخن شما پذیرفته نیست.(سیره ابن هشام - جلد 1 ص 172)

پس از چندى باردیگر سران قریش ابوطالب را دیدند و گفتند: اى ابوطالب! تو در سنیهستیو شرافتى داریكه ما را برآن داشته تا از تو بخواهیم برادرزاده‏ات رااز راهى كه پیش گرفته است بازدارى، اما او به هیچ یك از خواسته‏هاى ما اعتنا نكرد.

ولى ما هم به خدا قسم دست روى دست نمى‏گذاریم تا به خدایان ما ناسزا بگوید و جوانان ما را گمراه كند. مگر اینكه تو دست از حمایت او بردارى یا با او هم‏داستان شوى و كار ما شما به نزاع بكشد، و یكى از دو طرف نابود گردد.

ابوطالب سخن بزرگان قریش و تهدید آنها را به آگاهى پیغمبر رسانید و افزود كه باید در كار خود مراقبت بیشتر داشته باشد و طریق احتیاط را رها نسازد.

پیغمبر گفت: عمو! این را بدان كه اگر آنها خورشید را در آستین راستم كنند و ماه را به آستین چپم در آورند تا دست از دعوت خود بردارم، دست بر نخواهم داشت.

چون ابوطالب پیغمبر را تا این حد مصمم دید گفت: برادر زاده! برو هر كارى خواستى انجام ده كه به خدا من در پشت‏سرت ایستاده‏ام و هرگز تو را رها نخواهم ساخت. (كامل ابن اثیر - جلد 2 ص 43)

ابوطالب در این جا قطعه شعرى گفت كه مطلع آن چنین است: «به خدا تا من زنده‏ام دست هیچ كدام از آنها به تو نخواهد رسید» (و الله لن یصلوا الیك بجمعهم حتى اوسد فى التراب دفینا)

 


برچسب ها : پیغمبر دعوت خود را آشكار مى‏سازد-

نوشته شده توسط ارسلان خلیلی در دوشنبه 31 خرداد 1389

نظرات ()




Powered By mihanblog.com Copyright © 2009 by eslam1404
This Themplate By Theme-Designer.Com

خدمات وبلاگ نویسان-بهاربیست