تبلیغات
تاریخچه ی اسلام - هجرت پیغمبر (ص) به مدینه
حرفه ای ترین قالب های وبلاگ
دانلود رایگان

تاریخچه ی اسلام

درباره



مدیر وبلاگ:
ارسلان خلیلی

» صفحه نخست
» ایمیل مدیر
» ارتباط با ما
» آرشیو مطالب
» لینك آر اس اس
» طراح قالب

آرشیو مطالب

» شهریور 1389
» مرداد 1389
» تیر 1389
» خرداد 1389
» لیست کامل آرشیو ماهانه

موضوعات

» اس ام اس عید سعید فطر

» تاریخچه‌ شیعه

» روز قدس، روز عزت اسلام و مسلمین است

» شهات

» پیام تسلیت

» تسلیت شهادت امام علی (ع) و شب قدر

» تسلیت شهادت امام علی (ع) و شب قدر

» امام رضا

» مناجات

» مبارك باد آمد ماه روزه

» دعاى پیامبر(ص) هنگام رویت هلال رمضان

» ماه شعبان

» ویژه نامه ولایت فقیه

» .خلافت امیرالمومنین علی (ع)

» خورشید نیمه شعبان

» مرا هزار امید است .......

» آشنایى با امام رضا

» على و پرچمداران

» میلاد حضرت ابولفضل العباس علیه الاسلام و روز جانباز

» سخاوت و ایثار على علیه السلام

» على كیست؟

» ولادت امام حسین(ع)

» نگاهى به احادیث بعثت

» نیاكان پیغمبر(ص)

» تاریخ شروع خدمات ایرانیان به اسلام

» عید مبعث بر تمام مسلمانان مبارک باد

» على (ع) نخستین كسى كه به پیغمبر ایمان آورد

لینک دوستان

» حرفه ای ترین قالب های وبلاگ
» مکعّب عجایب
» قهرمانان دیروز،امروز
» واحد مرکزی خبر ورزشی
» آرشیو پیوندها

پیوند های روزانه

» خنده سلام
» شیطان پرستی
» لیست کامل پیوندهای روزانه
» ارسال لینک

مطالب پیشین

» www.namayeshgah1389.mihanblog.com
» اس ام اس عید فطر
» تاریخچه‌ شیعه
» روز قدس، روز عزت اسلام و مسلمین است
» شهادت
» پیام تسلیت
» تسلیت شهادت امام علی (ع) و شب قدر
» تسلیت شهادت امام علی (ع) و شب قدر
» ویژه ولادت امام حسن مجتبی علیه السلام
» امام رضا
» مناجات
» مبارك باد آمد ماه روزه
» دعاى پیامبر(ص) هنگام رویت هلال رمضان
» ماه شعبان
» ویژه نامه ولایت فقیه

اَبر برچسبها

ولادت حضرت فاطمه زهرا (س) شركت پیغمبر در پیمان جوانمردان قریش پیغمبر دعوت خود را آشكار مى‏سازد معراج از دیدگاه علمى مناجات هجرت پیغمبر (ص) به مدینه معراج پیغمبر (ص) اسلام آوردن ابوذر غفارى قرآن معجزه بزرگ پیغمبر (ص) فرزندان پیغمبر (ص)

آمار وبلاگ

» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

نویسندگان :
. تاریخچه اسلام ارسلان خلیلی

هجرت پیغمبر (ص) به مدینه

مرتبط با : على (ع) نخستین كسى كه به پیغمبر ایمان آورد

چاره جوئى قریش براى جلوگیرى از مهاجرت پیغمبر

پس ازبیعت عقبه پیغمبر به مسلمانان دستور داد كه آرام آرام به مدینه كوچ كنند و در انتظار آمدن حضرت باشند. هنگامى كه قریش متوجه شدند گروهى از مردم یثرب از قبیله اوس و خزرج با پیغمبر بیعت كرده‏اند، رسول خدا به آنها قول داده است كه به سرزمین آنان مهاجرت كند، به خصوص وقتى دیدند مسلمانان دسته دسته به مدینه مهاجرت مى‏كنند، نخست درمقام جلوگیرى از مهاجرت بقیه مسلمانان كه افراد قبائل آنها بودند، برآمدند.

چون مى‏دانستند كه اجتماع مسلمین در مدینه و پیوند آنها با اوس و خزرج خطرى بزرگ براى آینده آنها خواهد بود.

بعضى از مسلمانان را گرفتند و به حبس انداختند، و از بعضى دیگر فقط ممانعت به عمل آوردند تا به مدینه هجرت نكنند. طولى نكشید كه اطلاع یافتند مسلمانان مهاجر در مدینه اجتماع نموده و اوس و خزرج هم كه در انتظار آمدن پیغمبر بودند به حمایت و جادادن به آنان كمر همت بسته‏اند، و فقط پیغمبر و تنى چند از مسلمین محبوس یا بیمار در مكه باقى مانده‏اند.

از طرفى دو قبیله اوس و خزرج هم كه سالها تحت‏سلطه اقتصادى یهود بودند، و سالیان دراز بود كه پوسته میان آنها آتش جنگ زبانه مى‏كشید، و از آن همه جنگ و جدال و تفرقه و دشمنى و تسلط یهود به ستوه آمده بودند، مهاجرت مسلمانان مكه و هجرت پیغمبر را به فال نیك گرفتند و هر لحظه چشم به راه ورود خود پیغمبر صلى الله علیه و آله بودند.

سران قریش براى جلوگیرى از هجرت پیغمبر درمجلسى مشورتى خود «دارالندوه‏» كه جد چهارم پیغمبر قصى بن كلاب در خانه خود جنب مسجدالحرام تاسیس كرده بود، اجتماع نمودند و به شور و تبادل نظر پیرامون نحوه ممانعت از خروج پیغمبر پرداختند. آنها چله نفر بودند.

افراد سرشناسى كه در این جلسه حضور داشتند: عتبه و بدادرش شیبه، حارث بن عمر، طعیمة بن عدى، حبیب بن مطعم، نضربن حارث، ابوالبخترى، ربیعة بن اسود، حكیم بن حزام، نبیه و منبه فرزندان حجاج امیة بن خلف و ابوجهل و دیگران بودند.

نخست ابوجهل آغاز به سخن كرد و گفت: همه مى‏دانید كه در میان قبائل عرب كسى ازم ا قریش محترم‏تر نبود. ما مردمى بودیم كه در حرم خدا و محل امن او جاى داشتیم، و هر ساله قبائل عرب در دو نوبت به شهر ما مى‏آمدند، و كسى مزاحم ما نبود.

وقتى محمد در میان ما رشد كرد او را به خاطر شایستگى و امانت داریش «امین‏» خواندیم.تا ادعا كرد كه پیغمبر خدا است. خدایان ما را به زشتى یاد كرد و ما را ریشخند نمود. جوانان ما را تباه گردانید و اجتماع ما را پراكنده ساخت. هم اكنون نظر من این است كه تا دیر نشده مردى را واداریم تا به طور ناشناس او را به قتل رساند. اگر بنى هاشم براى گرفتن انتقام خون او با ما به نزاع برخاستند در برابر خونبهایش را مى‏دهیم و از خطر مى‏رهیم.

پیرى نجدى كه ریش سفید مجلس بود گفت: این نظر خطرناكى است. زیرا بنى‏هاشم هرگز قاتل محمد را زنده نخواهند گذاشت، و در نتیجه جنگ داخلى در منطقه حرم كه محل امن شماست درگیر خواهد شد.

دیگرى گفت: او را بگیرید و به زنجیر بكشید و در خانه در بسته‏اى نگاه دارید تا مانند شعراى قبل از خود «زهیر» و «نابغه‏» جان بسپارد.

پیر نجد گفت: اگر او را حبس كنید خبر او به یارانش مى‏رسد و آنها هجوم آورده و از چنگ شما بیرونش مى‏آورند.

سومى گفت: محمد را سوار بر شترى نموده و دست بسته از شهر بیرون مى كنیم تا شتر او را در میان كوه‏ها و دره‏ها برده و نابود گرداند و دیگر معلوم نباشد كه مسؤول كیست.

پیر نجدى گفت: مگر نمى‏دانید او چه گفتار شیرینى دارد. اگر چنین كنید به هر قبیله‏اى از عرب كه برسد با سخن شیرینش آنها را متوجه خود ساخته و به یاریش شتافته نجاتش مى‏دهند.

چون سخن به این جا رسید حاضران مجلس گفتند: خوب ما آنچه مى‏دانستیم گفتمى اكنون نظر شما چیست؟

پیر نجدى كه گویند شیطان بوده است گفت: نظر من این است كه از هرقبیله‏اى یك نفر داوطلب شود، و در یك شب به خانه محمد هجوم آورده و او را در بستر خواب به قتل رسانند. در این صورت دیگر بنى هاشم نمى‏تواند به طلب خون او قیام كنند.

چون اولا با چهل قبیله عرب مواجه خواهند شد، و ثانیا از خود بین هاشم هم یك نفر هست كه عمویش ابولهب باشد.

همگى این راى را پسندیدند و آن را تصویب نمودند و بنا گذاشتند چهل نفر به نمایندگى از چهل قبیله از جمله ابولهب عموى پیغمبر را احاطه نموده و یكباره هجوم آورده و حضرت را درخ واب به قتل رسانند.

پس از آن جبرئیل امین نازل شد و این آیه را خطاب به پیغمبر از جانب خداوند نازل كرد: «كافران نقشه كشیده‏اند كه تو را بكشند، یا حبس نمایند، یا از شهر بیرون كنند، آنها نقشه مى‏كشند و خدا هم نقشه مى‏كشد، ولى خدا بهترین نقشه كشان است.»( و اذ یمكر بك الذین كفروا لیثبتوك او یقتلوك او یخرجوك و یمكرون و یمكروالله و الله خیر الماكرین. (سوره انفال آیه 29))

حمله به خانه پیغمبر

پیغمبر كه این خبر را از جبرئیل شنید در صدد برآمد تا به فرمان خداوند از شهر محبوبش مكه كه به صورت كانون خطر درآمده بود، خارج شود، و مكه را به قصد مدینه ترك كند. سپس على علیه السلام را كه جوانى 23 ساله بود خواست و فرمود: یا على حاضر هستى جانت را فداى من كنى؟ چون امشب چهل نفر داوطلب قبائل عرب به قصد كشتن من به این خانه هجوم مى‏آورند.

على علیه السلام عرض كرد: یا رسول الله! افتخار مى‏كنم، ولى آیا اگر من با شما نباشم شما تامین جانى دارید؟ پیغمبر فرمود: «آرى. جبرئیل به من گفته است از شهر خارج شو كه خدا تو را حفظ خواهد كرد.» این خود امتحانى براى میزان ایثار و فداكاریى على علیه السلام بود تا در صورت قبول آن از طرف آن حضرت معلوم شود آن كس كه در حساس‏ترین لحظه تاریخ حیات پیغمبر خاتم جان خود را سپر كرد تا او سالم بماند، على علیه السلام بود.

به دنبال آن پیغمبر صلى الله علیه و آله به على علیه السلام فرمود: پس از آن كه پاسى از شب گذشت من از خانه خارج مى‏شوم و تو رداى مرا به دوش گرفته بخواب. على علیه السلام آمادگى كامل خود را براى این جان‏فشانى اعلام داشت و متعاقب آن پیغمبر آماده خروج از خانه شد.

در آن لحظه كه اواخر شب بود چهل نفر نمایندگان قبائل عرب با دلى پر از خشم و كینه نسبت به رسول خدا شمشیر به دست اطراف خانه را احاطه كرده و آماده بودند تا اندكى بعد همگى حمله به خانه و هجوم به بستر پیغمبر را شروع كنند، و با این حمله و هجوم پیغمبر را قطعه قطعه نمایند، و دنبال كار خود بروند، و همه چیز تمام شود.

همین كه پیغمبر خواست از خانه خارج شود شروع كرد به قرائت آیات اوائل سوره مباركه «یس‏». بدین گونه:

«بسم الله الرحمن الرحیم. سوگند به قرآن استوار كه تو از پیغمبرانى، و بر راه راست قرار دارى. قرآن توهم از جانب خداى مقتدر مهربان نازل شده. تا مردمى را كه پدرانشان از عذاب الهى بیم داده نشدند و درغفلت ماندند، بیم دهى. سخن خدا بر بیشتر آنان خوانده شد. با این وصف ایمان نمى‏آورند. ما زنجیرهائى از آتش در گردنهاى آنها قرار دادیم و دستهاى بسته‏شان به چانه‏ها رسیده و سرها بى‏اختیار است. (یعنى كفار گوئى چنین هستند، یا فرداى قیامت چنین حالى دارند.) ما از سمت مقابل و پشت‏سر آنها سدى قرار دادیم، و آنها را چنان پوشاندیم كه چیزى را نبینند».(بسم الله الرحمن الرحیم. یس. والقرآن الحكیم. انك لمن المرسلین على صراط المستقیم. تنزیل العزیز الرحیم. لتنذر قوما ما انذر آباء هم فهم غافلون. لقد حق القول على اكثرهم لا یؤمنون انا جلعنا فى اعناقهم اغلالا فهى الا الاذقان فهم مقمحون و جعلنامخن بین ایدیهم سدا و من خلفهم سدا و اغشیناهم فهم لا بیصرون.)

سپس خم شد و مشتى خاك از زمین برداشت و در را گشود و به سر و صورت آنها كه جلو در خانه را گرفته بودند پاشید و فرمود: صورت هاتان سیاه باد. و از آن پس بدون اینكه كسى حضرت را ببیند از میان آنها گذشت.

پس از رفتن پیغمبر مهاجمین گفتند: چرا معطل هستید؟ چرا حمله را شروع نمى‏كنید؟ از لاى در به درون خانه نگاهخ كردند و به نظرشان آمد كه پیغمبر در بستر خفته است. به دنبال آن در را گشودند و به طرف بستر پیغمبر هجوم بردند، ولیناگهان دیدند كه على علیه السلام در جاى پیغمبر خفته است. على علیه السلام برخاست و با صداى بلند فرمود: چه مى‏خواهید؟ گفتند: محمد كو؟ فرمود: شما خواستید او را از شهر بیرون كنید، و او كه چنین دید خود از شهر خارج شده و من در جاى او خوابیده‏ام یكى در آن میان گفت: حال كه محمد را به چنگ نیاوردید على هم غنیمت است. او را بكشید. ولى با ایستادگى مردانه جوانمرد نامى اسلام على علیه السلام و اختلاف نظر مهاجمین پس از زد و خوردى با على علیه السلام خانه را ترك كردند و جان آن حضرت از خطر نجات یافت.

ایثار و فداكارى على علیه السلام نسبت به پیغمبر صلى الله علیه و آله

این شب را كه على علیه السلام با ایثار و فداكارى بى‏نظیر خود در حالى كه جامه پیغمبر را پوشیده و با اعتماد به خداوند قادر متعال جان بر كف در بستر آن حضرت خوابید، در حالى كه مى‏دانست‏یك لحظه دیگر چهل نفر با شمشیرهاى كشیده به وى هجوم خواهند آورد «لیلة المبیت‏» یعنى شب خوابیدن على علیه السلام در بستر پیغمبر در لحظه حساس خطرناك، مى‏خوانند.

داستان لیلة المبیت و آن گذشت و جانفشانى على علیه السلام كه جان پیغمبر بود،از حوادث بسیار مهم تاریخ اسلام است كه باید آن را با حروف برجسته ثبت و ضبط كرد. احادیث آن در كتب تفسیر و تاریخ سنى و شیعه نقل شده است. از جمله سید هاشم بحرانى دانشمند معروف شیعه در كتاب «غایة المرام‏» از تفسیر ثعلبى دانشمند بزرگ سنى آنچه را گفتیم روایت مى‏كند و دنباله آن چنین است: «چون على در بستر پیغمبر خوابید، خداوند به جبرئیل و میكائیل وحى فرستاد كه من میان شما پیمان برادرى بستم و عمر یكى را بیشتر از دیگرى قرار دادم. اكنون كدام یك حاضر هستید عمر خود را به دیگرى ایثار كنید؟

هیچ كدام حاضر به ایثار نشدند.

در این هنگام خداوند به آنها وحى كرد كه چرا شما مانند على بن ابیطالب نیستید؟ من میان او و محمد پیمان برادرى بستم، و اینك او در بستر محمد خوابیده است تا جان خود را فداى او كند، و زیادى عمر خویش رابه وى ایثار نماید.

اى جبرئیل و اى میكائیل!هر دو به زمین فرود آئید و على را از خطر دشمن حفظ كنید. جبرئیل و میكائیل به فرمان خدا فرود آمدند. جبرئیل در بالاى سر على علیه السلام و میكائیل پائین پائین پاى آن حضرت نشستند. سپس جبرئیل گفت: «بخ بخ یا بن ابیطالب یباهى الله بك المائكة‏» یعنى: به! به! اى پسر ابوطالب! خداوند ا این كار تو بر فرشتگان مباهات مى‏كند. سپس این آیه شریفه را از جانب خداوند بر پیغمبر كه عازم مدینه بود نازل كرد: «بعضى از مردم جان خود را در راه خدا فدا مى‏كنند تا در مقابل، خشنودى خدا را جلب نمایند، و خداوند نسبت به بندگانش رؤوف و مهربان است.»(و من الناس من یشترى نفسه ابتغاء مرضات الله، و الله روف بالعباد. بقره 207)

موضوع به همین گونه در «لیلة المبیت‏» و نزول این آیه شریفه درباره جان بازى و ایثار على علیه السلام نسبت به پیغمبرخدا، گذشته از احادیث و تفاسیر شیعه، درتفاسیر و كتب اخبار و تاریخ اهل تسنن هم آمده است.(نگاه كنید به تفسیر فخر رازى و تفسیر در المنثور سیوطى ذیل آیه مزبور، و نیز الصول المهمه ابن صباغ مالكى به نقل از احیاء علوم الدین غزالى، اسد الغابه ابن اثیر جلد 4 ص 25، نورالابصار شبلنجى صفحه 77، كنوز الحقایق مناوى صفحه 31، خصائص نسائى صفحه 8، مستدرك حاكم نیشابورى جلد 3 صفحه 4 مسند احمد حنبل جلد اول صفحه 348، و تاریخ بغداد جلد 13 صفحه 191 و غیره.)

در این جا مناسب مى‏دانم دو بیت جالب و پرشور راغب اصفهانى دانشمند بزرگ اهل تسنن از علماى قرن پنجم هجرى را بیاورم. راغب اصفهانى مؤلف كتابهاى گرانقدر «محاضرات‏» و «مفردات‏» و غیره كسى است كه فیلسوف نامى جلال الدین دوانى در گذشت 908 ه با آن قدرت علیم كه در تمامى فنون عقلى ونقلى داشته است از وى به «استاد راغب اصفهانى‏» تعبیر مى‏كند. دو بیت راغب این است:

ز صد هزار محمد كه در جهان آید یكى به منزلت و جاه مصطفى نشود و گر كه عرصه عالم بر از على گردد یكى به علم و شجاعت چو مرتضى نشوداین رباعى هم ازخود جلال الدین دوانى حكیم مشهور و همشهرى ما كه قبلا هم از وى نام بردیم و تا اواخر عمر از علماى عامه بوده است، در این جا كمال مناسبت دارد:

خورسید كمال است نبى ماه ولى اسلام محمد است و ایمان على گر بینه‏اى بر این سخن مى‏طلبى بنگر كه زبینات اسماست جلى ( علماى حروف مى‏گویند هر حرفى داراى زبر و بینه است، مثلا زبر «د» دال است، و بینه آن همان «د» مى‏باشد. ما چندان عقیده به علم حروف و خواص آن نداریم، ولى جلال الدین كه مانند برخى از عرفا و صوفیه معتقد به علم حروف و خواص آن بوده است، در این رباعى مى‏گوید: بینه لفظ «اسلام‏» با بینه اسم «محمد» و بینات «ایمان‏» و «على‏» با هم موافقت دارند، و این مى‏رساند كه پیغمبر حقیقت اسلام، و على حقیقت ایمان است. همان طور كه پیغمبر خورشید كمال است، و على ماه است كه همه جا به دنبال خورشید مى‏باشد، و در هر صورت رباعى جالب و گرانقدرى است.)

هجرت پیغمبر به مدینه

همین كه پیغمبر از خانه خارج شد جبرئیل نازل گردید و گفت: یا رسول الله! راه «غار ثور» را پیش گیر. غار ثور در كوهى در مسیر «منا» است. چون بلندى كوه مانند شاخ‏هاى گاو است، آن را «ثور» یعنى گاو مى‏خواندند.

پیغمبر راه منا را پیش گرفت و با توكل به خدا از مكه خارج شد. در میان راه با ابوبكر برخورد نمود. ابوبكر كه موضوع را از پیغمبر شنید، از حضرت خواست او را با خودبرد تا پس از خارج شدن پیغمبر از مكه از آسیب قریش در امان باشد، پیغمبر هم پذیرفت. وقتى به كوه ثور رسیدند داخل غار شدند. از آن طرف همین كه هوا روشن شد سران قریش به جستجوى پیغمبر پرداختند. مردى در میان آنها بود كه از علم قیافه و شناسائى جاى پاى افراد بر روز خاك بهره‏مند بود.

نخست آمدند به در خانه پیغمبر و مرد قیافه شناس به نام «ابوكرز» را آوردند تا ببینند پبغمبر از در خانه به كجا رفته است. محیط مكه و مدینه به واسطه وجود شن طورى است كه آدمى ترجیح مى‏دهد پاپوش را از پا درآورد و با پاى برهنه راه برود.

ابوكرز گفت: به خدا این جاى پا نظیر جاى پاى حضرت ابراهیم است كه در سنگ «مقام ابراهیم‏» وجود دارد. معلوم شد جاى پاهاى پیغمبر است.

جاى پاهاى حضرت را دنبال كردند تا جائى كه یك نفر دیگر هم با پیغمبر همراه شده است. قریش از ابوكرز خواستند ببیند جاى پاى كیست؟ ابوكرز پس از بررسى گفت: جاى پاى ابوقحافه یا پسر او ابوبكر است.

آنها همراه ابوكرز همچنان به دنبال جاى پاها پیش رفتند تا به غار رسیدند، ولى خداوند كه حافظ پیغمبر بود مانع ازآن شد كه آنها احتمال دهند پیغمبر در غار است.

به همین جهت از همان جا برگشتند، و در نقاط دیگر میان كوه‏ها و دره‏ها و بیابان‏هاى اطراف مكه به جستجوى حضرت پرداختند. حتى براى كسى كه اطلاعى از پیغمبر بیاورد جایزه هم قرار دادند. جایزه صد شتر بود.

پس از رفع خطر پیغمبر از غار بیرون آمد و دید كه چوپانى به نام «ابن اریقط‏» پیش مى‏آید. پیغمبر او را خواست و از وى تضمین گرفت كه خبر او را به اهل مكه نرساند.

چوپان پرسید: قصد كجا دارید؟ حضرت فرمود: یثرب. چوپان گفت: من شما را از راهى خواهم برد كه هیچ كس اطلاع نیابد.

پیغمبر فرمود: پس برو به شهر و به على بگو توشه و شترى براى من تهیه كند و بیاورد. ابوبكر هم گفت: سرى هم به خانه ما بزن و به دخترم اسماء بگو توشه و دو شتر براى من آماده سازد و عامر بن فهیره آنها را بیاورد. عامر غلام ابوبكر و مسلمان بود.

ابن اریقط به مكه آمد و على علیه السلام را دید و پیغام رسول خدا را رسانید. به خانه ابوبكر هم رفت و سفارش ابوبكر را به دخترش گفت و به دنبال آن على علیه السلام و عام بن فهیره و ابن اریقط با توشه و شتران سر رسیدند.

در آنجا به گفته شیخ طوسى در «امالى‏» پیغمبر پس از تحویل گرفتن آنچه على علیه السلام آورده بود به وى فرمود: یا على! ما به سوى مدینه هجرت مى‏كنیم تو برگرد به مكه و در روز روشن با صداى رسا اعلام كن كه محمد از شهر خارج شده، هر كس امانتى در نزد او دارد یا از وى طلبكار است، بیاید و امانت و طلب خود را بگیرد. پس از استرداد امانات مردم و پرداختن قرض‏هاى من، وسیله مسافرت دخترم زهرا و مادرت فاطمه دختر اسد، و هر كس از بنى هاشم را كه مایل به هجرت باشد فراهم كن و با خود به مدینه بیاور، و بدان كه دیگر گزندى به تو نخواهد رسید.

على علیه السلام به مدینه بازگشت و پیغبمر با راهنماى خود ابن اریقط رهسپار مدینه شدند. در میان راه به خیمه «ام معبد» در آمدند و آن زن با كمال از آنها پزیرائى نمود كه خود داستانى مفصل دارد. همچنین با سراقة بن مالك كه از جانب سران قریش ماموریت‏یافته بود در نقاط مختلف براى ردیابى سفر پیغمبر اهتمام ورزد برخورد نمود كه چون پاى اسب سراقه در شن فرو رفت و آن را به فال بد گرفت، از پیغمبر خواست دعا كند اسبش گزندى نبیند، و در عوض تعهد خواهد كرد كه خط سیر حضرت را به قریش اطلاع ندهد. به دنبال آن اسبش از شن‏ها بیرون آمد، و او هم به مكه بازگشت.

پیغمبر در روز 12 ماه ربیع الاول سال یازدهم وارد حومه مدینه و دهكده «قبا» شد. مردم مدینه كه اطلاع یافتند پیغمبر وارد خواهد شد، مرد و زن و پیر و جوان همراه مسلمانان مهاجر تا قبا به استقبال آمده بودند، و چون پیغمبر را دیدند هلهله كنان شادى‏ها نمودند.

زنان و دختران و كودكان مدینه در پشت‏بامها با صداى بلند این سرود پرشور و دلنشین را مى‏خواندند.

طلع البدر علینا من ثنیات الوداع وجب الشكر علینا ما دعا لله داع ایها المبعوث فینا جئت بالامر المطاع‏یعنى: ماه تابان به سوى ما طلوع كرد.

از نقطه ثنیة الوداع (ثنیة الوداع نقطه‏اى بوده كه مسافرین مدینه را تا آنجا تودیع و بدرقه مى‏كردند.)شكر این نعمت بر ما واجب است.

تا هنگامى كه كسى خدا را مى‏خواند.

اى پیغمبرى كه در میان ما برانگیخته شده‏اى!فرمانى مطاع از جانب خدا آورده‏اى.

پیغمبر ضمن قدردانى از مردم مدینه از پیران و زنان و كودكان خواست تا به شهر برگردند، و خود با بقیه مردم مدینه و مهاجرین چند روز در قبا ماند، تا اینكه على علیه السلام از مكه رسید و با رسیدن وى پیغمبر آماده شد تا وارد مدینه شود.

ابن اثیر مى‏نویسد: چون على علیه السلام از انجام آنچه پیغمبر به وى دستور داده بود در مكه فراغت‏یافت، مكه را ترك گفت و به مدینه هجرت نمود. شب‏ها در حركمت بود و روزها خود را پنهان مى‏كرد تا وارد مدینه شد در حالى كه پاهایش مجروح شده بود.

همین كه پیغمبر از آمدن على علیه السلام آگاهى یافت فرمود: بگوئید على بیاید. عرض كردند:یا رسول الله! على نمى‏تواند راه برود. پیغمبر (صلى الله علیه و آله) خود آمد و على (علیه السلام) را در آغوش گرفت و از مشاهده ورم پاهاى او گریست. سپس دست برد و با آب دهان مبارك خود پاهاى مجروح على (علیه السلام) را مالش داد، و همین موجب شد كه على علیه السلام تا هنگام شهادت دیگر از ناحیه پا ناراحتى ندید.( كامل ابن اثیر، ج 2 ص 75)

على (علیه السلام) خود تنها هجرت كرده بود و زن و دختران پیغمبر كسان دیگر بعدا هجرت نمودند.

قبل از حركت، پیغمبر قطعه زمینى را در آنجا تعلق به دو نفر یتیم داشت به دو برابر قیمت از قیم آنها خرید و به یاد چند روزى كه در آنجا اقامت داشته است، نقشه اولین مسجد را با گچ ریخت و در آن نماز گزارد. همان جا این آیه شریفه نازل شد:

«مسجدى كه بر اساس تقوا در نخستین روز تاسیس یافته است، جا دارد كه در آن نماز گزارند. در این مسجد مردانى هستند كه مى‏خواهند پاك بمانند.»(لمسجد اسس على التقوى من اول یوم احق ان تقوم فیه رجال یحبون ان یتطهروا. سوره توبه آیه 108)

سپس پیغمبر و همراهان در میان هلهله و شادى بى نظیر مردم مدینه وارد آن شهر تاریخى گردید و ده سال آخر عمر پربركتش را در آنجا به سر آورد.پیغمبر 13 سال در مكه و 10سال درمدینه دوران نبوت خود را گذرانید، و در این مدت و بیشتر ده سالى كه در مدینه بود توانست در سایه لیاقت ذاتى و زحمات خارق العاده‏اش ملت عرب را از خواب گرانى كه در ان فرو رفته بودند بیدار كند، و با تكمیل قرآن مجید كه نزول آیات و سوره‏هاى آن تا سال دهم هجرت ادامه داشت، عالى‏ترین تعالیم حیاتبخش آسمانى را به منظور ساختن انسانهاى نمونه و جهانى نو بر اساس یكتا پرستى و عدالت فردى و اجتماعى و نجات بشریت از سقوط اخلاقى و ظلم و فساد و تبعیض و بى‏عدالتى و مقاسد اجتماعى، در اختیار جهانیان قرار دهد. به یاد شیخ مصلح الدین سعدى شیرازى:

كریم السجایا، جمیل الشیم نبى البرایا، شفیع الامم امام رسل، پیشواى سبیل امین خدا، مهبط جبرئیل شفیع الورى، خواجه بعثت و نشر امام الهدى، صدر دیوان حشر كلیمى كه طوق فلك طور اوست همه نورها برتو نور اوست یتیمى كه ناخوانده ابجد درست كتب خانه هفت ملت بشست چو صیتش در افواه دنیا فتاد تزلزل در ایوان كسرى فتاد به لا قامت لات بشكست و خرد به اعزاز دین آب «عزى‏» ببرد نه بر لات و عزى برآورد گرد كه انجیل و تورات منسوخ كرد بلند آسمان پیش قدرت خجل تو مخلوق و آدم هنوز آب و گل تو اصل وجود آمدى از نخست دگر هر چه موجود شد فرع تست ندانم كدامین سخن گویمت كه والاترى زآنچه من گویمت بلغ العلى بكماله كشف الدجى بجماله حسنت جمیع خصاله صلوا علیه و آله

 


برچسب ها : هجرت پیغمبر (ص) به مدینه-

نوشته شده توسط ارسلان خلیلی در دوشنبه 31 خرداد 1389

نظرات ()




Powered By mihanblog.com Copyright © 2009 by eslam1404
This Themplate By Theme-Designer.Com

خدمات وبلاگ نویسان-بهاربیست