تبلیغات
تاریخچه ی اسلام - وفات حضرت خدیجه همسر پیغمبر (ص)
حرفه ای ترین قالب های وبلاگ
دانلود رایگان

تاریخچه ی اسلام

درباره



مدیر وبلاگ:
ارسلان خلیلی

» صفحه نخست
» ایمیل مدیر
» ارتباط با ما
» آرشیو مطالب
» لینك آر اس اس
» طراح قالب

آرشیو مطالب

» شهریور 1389
» مرداد 1389
» تیر 1389
» خرداد 1389
» لیست کامل آرشیو ماهانه

موضوعات

» اس ام اس عید سعید فطر

» تاریخچه‌ شیعه

» روز قدس، روز عزت اسلام و مسلمین است

» شهات

» پیام تسلیت

» تسلیت شهادت امام علی (ع) و شب قدر

» تسلیت شهادت امام علی (ع) و شب قدر

» امام رضا

» مناجات

» مبارك باد آمد ماه روزه

» دعاى پیامبر(ص) هنگام رویت هلال رمضان

» ماه شعبان

» ویژه نامه ولایت فقیه

» .خلافت امیرالمومنین علی (ع)

» خورشید نیمه شعبان

» مرا هزار امید است .......

» آشنایى با امام رضا

» على و پرچمداران

» میلاد حضرت ابولفضل العباس علیه الاسلام و روز جانباز

» سخاوت و ایثار على علیه السلام

» على كیست؟

» ولادت امام حسین(ع)

» نگاهى به احادیث بعثت

» نیاكان پیغمبر(ص)

» تاریخ شروع خدمات ایرانیان به اسلام

» عید مبعث بر تمام مسلمانان مبارک باد

» على (ع) نخستین كسى كه به پیغمبر ایمان آورد

لینک دوستان

» حرفه ای ترین قالب های وبلاگ
» مکعّب عجایب
» قهرمانان دیروز،امروز
» واحد مرکزی خبر ورزشی
» آرشیو پیوندها

پیوند های روزانه

» خنده سلام
» شیطان پرستی
» لیست کامل پیوندهای روزانه
» ارسال لینک

مطالب پیشین

» www.namayeshgah1389.mihanblog.com
» اس ام اس عید فطر
» تاریخچه‌ شیعه
» روز قدس، روز عزت اسلام و مسلمین است
» شهادت
» پیام تسلیت
» تسلیت شهادت امام علی (ع) و شب قدر
» تسلیت شهادت امام علی (ع) و شب قدر
» ویژه ولادت امام حسن مجتبی علیه السلام
» امام رضا
» مناجات
» مبارك باد آمد ماه روزه
» دعاى پیامبر(ص) هنگام رویت هلال رمضان
» ماه شعبان
» ویژه نامه ولایت فقیه

اَبر برچسبها

قرآن معجزه بزرگ پیغمبر (ص) شركت پیغمبر در پیمان جوانمردان قریش اسلام آوردن ابوذر غفارى پیغمبر دعوت خود را آشكار مى‏سازد فرزندان پیغمبر (ص) هجرت پیغمبر (ص) به مدینه معراج پیغمبر (ص) ولادت حضرت فاطمه زهرا (س) مناجات معراج از دیدگاه علمى

آمار وبلاگ

» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

نویسندگان :
. تاریخچه اسلام ارسلان خلیلی

وفات حضرت خدیجه همسر پیغمبر (ص)

مرتبط با :

وفات ابوطالب

ابوطالب مرد نمونه مكه و عموى عالیقدر پیغمبر و مدافع صمیمى و حامى آن حضرت كه از آغاز دعوت پیغمبر پیوسته با عقل و درایت، مرز بین حضرت و قریش را حفظ كرده و به حمایت برادرزاده خویش و پیشرفت دین خدا اهتمام داشت، سرانجام در سال دهم بعثت پیغمبر، جهانى فانى را وداع گفت و به جوار رحمت‏حق شتافت. ابوطالب را حكیم عرب مى‏گفتند. مردى سخنور، با شهامت و شاعرى توانا بود.

هنگامى كه جنازه ابوطالب را مى‏بردند تا در حجون دفن كنند( حجون دامنه كوهى درمكه است و به قبرستان «جنة المعالا» معروف مى‏باشد. امروز این نقطه دركنار خیابان و پلى است كه به نام ابوطالب معروف است. خدیجه و عبدمناف جد دوم ابوطالب و قاسم اولین پسر پیغمبر كه در كودكى وفات یافت همگى در آنجا آرمیده‏اند.) پیغمبر با پاى برهنه در حالى كه به سختى مى‏گریست دنبال جنازه او راه مى‏رفت و مى‏گفت: چه عموى خوبى براى من بودى، بعد از تو كجا بروم؟!

مورخ مشهور ابن هشام مى‏نویسد: هنگامى كه ابوطالب وفات یافت قریش بیش از پیش به ازار حضرت پرداختند، تا جائى كه مردى از سفیهان قریش با پیغمبر درگیر شد و خاك به سر حضرت پاشید. وقتى پیغمبر با آن وضع وارد خانه‏اش شد، یكى از دخترانش (فاطمه زهرا) برخاست و در حالى كه خاك از سر و لباس پدر فرو مى‏ریخت مى‏گریست، و پیغمبر به دخترش مى‏گفت: دختركم! گریه مكن كه خدا پشتیبان پدر توست، و مى‏فرمود،: قریش نتوانستند مرتكب كارى شوند كه مرا بیازارد تا اینكه ابوطالب وفات یافت.( سیره ابن هشام جلد 2 ص 282)

یعقوبى مورخ نامور مى‏نویسد: ابوطالب سه روز بعد از خدیجه وفات یافت، و در آن هنگام هشتاد و شش سال داشت، و گفته‏اند كه نود ساله بود. چون به پیغمبر خبر دادند كه ابوطالب وفات یافته است، سخت دلتنگ شد و به شدت منقلب گردید.

سپس برخاست و به خانه ابوطالب آمد و چهار بار دست به سمت راست پیشانى و سه بار بهسمت چپ پیشانى او كشید، آن گاه گفت: اى عمو! خردسالى را پرورش دادى، و یتیمى را پرستارى نمودى، و چوناو (منظور خود پیغمبر است) بزرگ شد، یاریش كردى. خدا از جانب من به تو پاداش دهد. سپس به دنبال جنازه‏اش به راه افتاد، در حالى كه مى‏گفت: پیوند خویش را به خوبى رعایت نمودى و پاداش نیكى گرفتى.

و فرمود: «در این روزها براى این امت دو مصیبت رخ داد كه نمى‏دانم براى كدام یك بیشتر منقلب هستم‏» منظور حضرت، مصیبت وفات خدیجه و ابوطالب بود.

راجع به ایمان ابوطالب

قبلا خاطرنشان ساختیم كه علماى عامه عقیده دارند ابوطالب مشرك از دنیا رفته است، و حدیثى نقل مى‏كنند كه هنگام جان دادن او هر چه پیغمبر از وى خواست كه به یگانگى خدا و نبوت پیغمبر گواهى دهد، زبانش نمى‏گشت، و این آیه نازل شد كه: «انك لا تهدى من احببت و لكن الله یهدى من یشاء» یعنى تو نمى‏توانى هر كس را خواستى هدایت كنى ولى خدا هر كه را بخواهد هدایت مى‏كند.

این حدیث و امثال آن كه راجع به مشرك بودن ابوطالب دركتب عامه یعنى اهل سنت! نقل شده است،ساختگى است،و یادگار زمان به قدرت رسیدن بنى امیه مى‏باشد كه خواستند از آن راه خط بطلان بر افتخارات فرزند وى حضرت امیرالمؤمنین على علیه السلام بكشند. چنان كه در همان زمانها طى بخشنامه‏اى در سراسر دنیاى اسلام تحت‏سلطه بنى امیه نامگذارى نوزادان مسلمین به نام «على‏» اكیدا ممنوع بود!

تعجب علماى عامه در زمانهاى بعد از بنى امیه تا امروز است كه در لاك بى‏خبرى فرو رفته‏اند و هنوز هم مطابق خط مشى و رهنمود طاغوتهاى اموى مانند معاویه و یزید، عقیده دارند كه ابوسفیان و همسرش هند جگرخوار مسلمان بودند و آنها را با دعاى «رضى الله عنه یا عنها» یاد مى‏كنند، ولى مى‏گویند ابوطالب حامى پیغمبر و مدافع صمیمى اسلام به خدا و پیغمبر ایمان نیاورد و مشرك از دنیا رفت! با اینكه روایت مى‏كنند ابوطالب در اشعار خود خطاب به قریش گفته است: آیا نمى‏دانید كه ما دیده‏ایم نام محمد مانند موسى در كتب آسمانى پیشین آمده است كه هر دو پیغمبر بوده‏اند؟( به نقل عبدالوهاب نجار استاد نامى جامع الازهر مصر - در حاشیه كامل ابن اثیر جلد 2 صفحه 62 اصل شعر ابوطالب این است: الم تعلموا انا وجدنا محمدا نبیا كموسى خط فى اول الكتب؟)

و نیز ابوطالب چنانكه پیشتر گفتیم طى نامه‏اى خطاب به نجاشى پادشاه حبشه در ترغیب وى نسبت به مهاجرین مسلمین از جمله گفته است: اى پادشاه حبشه بدان كه محمد پیغمبرى است مانند موسى و عیسى بن مریم.( تعلم ملیك الجش ان محمدا نبى كموسى و المسیح بن مریم)همچنین ابوطالب به نقل ابن كثیر شامى دانشمند متعصب سنى ضمن اشعارى خطاب به پیغمبر مى‏گوید:

- تو مرا به اسلام دعوت كردى و مى‏دانم كه خیرخواه من هستى، آرى تو كه مرا به اسلام دعوت مى‏كنى قبلا هم امین بودى.

- هم اكنون به یقین مى‏دانم كه دین محمد از میان تمامى ادیان مردم روى زمین بهترین دین‏ها است.(تاریخ ابن كثیر شامى جلد 2 ص 42 اصل شعر این است: و دعوتنى و علمت انك ناصح و لقد دعوت و كنت ثم امینا و لقد علمت بان دین محمد من خیر ادیان البریة دینا)

آیا چنین كسى مسلمان نبوده و مشرك از دنیا رفته است؟! چقدر مایه تاسف است كه امروز بازار معروف مكه موسوم به «بازار ابوسفیان‏» است! و اسف انگیزت اینكه دركتاب تاریخ اسلام دوره دبیرستان عربستان سعودى فصلى هم اختصاص دارد به «خلافة امیرالمؤمنین یزید بن معاویه رضى الله عنه‏»!! این عبارت آغاز فصل مربوط به خلافت جنایت‏بار یزید پلید است كه شاهان سعودى و علماى وهابى دستور داده‏اند براى آگاهى مسلمانان مكه و مدینه یعنى شهر على و حسن و حسین فرزندان پیغمبر اسلام، بخوانند و با ارادت به ابوسفیان و معاویه و یزید پلید تبهكارترین جانیان تاریخ بشر پرورش یابند!

سخنى درباره ابوسفیان و بنى امیه

بسیارى از مورخین و محدثین معتبر سنى و شیعه نوشته و روایت كرده‏اند، و از جمله مسعودى در مروج الذهب مى‏نویسد: چون عثمان بن عفان كه از بنى امیه بود به خلافت رسید با جمعى از بنى امیه وارد خانه‏اش شد. در آن هنگام ابوسفیان كه نابینا شده بود بهحضار گفت: آیا غیر از بنى امیه كسى در میان شما هست؟ حضار گفتند: نه، ابوسفیانن گفت: اى بنى امیه! خلافت اسلامى را مانند گوئى بازیچه خود قرار دهید كه قسم به كسى كه ابوسفیان به او سوگند یاد مى‏كند من پیوسته آن را براى شما مى‏خواستم و از این پس حكومت اسلامى به وراثت به كودكان شما مى‏رسد.( قال یا بنى امیه; تلقفوها تلقف الكرة، فوالذى یحلف به ابوسفیان مازلت ارجوها لكم ولتصبرن الى صبیانكم وراثة)

عثمان ناراحت‏شد و از وى روى برگردانید. چون این خبر به مهاجرین و انصار رسید، عمار یاسر درمسجد پیغمبر ایستاد و گفت: اى جماعت قریش! وقتى شما خلافت اسلامى را از خاندان پیغمبرتان گرفته و گاهى به این دهید و زمانى به آن، ایمن نیستیم كه خدا آن را از چنگ شما درآورد و به دیگرى دهد، چنانكه شما از دست اهلش درآوردید، و به غیر اهلش دادید!

سپس مقداد برخاست و گفت: كار زشتى مانند آزارى را كه شما بعد از پیغمبر نسبت به خاندانش مرتكب شدید ندیده‏ام.

عبدالرحمن بن عوف (معركه گیر خلافت و داماد عثمان) گفت: اى مقداد! به تو چه؟

مقداد گفت: به خدا من اهل بیت پیغمبر را به خاطر محبتى كه پیغمبر (صلى الله علیه و آله) به آنها داشت دوست مى‏دارم، و یقین دارم كه حق با آنها و در میان آنها است.

اى عبدالرحمان! از قریش تعجب مى‏كنم كه به بركت‏خاندان پیغمبر چنین جایگاهى در میان مردم یافته‏اند، ولى هم اكنون گرد آمده‏اند تا حكومت اسلامى را از دست اهل بیت پیغمبر درآورند.

اى عبدالرحمان! به خدا قسم اگر یاورانى داشتم، مانند روزى كه در جنگ بدر در التزام پیغمبر (صلى الله علیه و آله) با قریش جنگ كردم، با آنها پیكار مى‏نمودم. (تا آنها نتوانند خلافت اسلامى را قبضه كنند).

سپس مسعودى مى‏نویسد: میان مخالفان و طرفداران خلافت عثمان و بنى امیه سخن به درازا كشید، و ما همه را دركتابهاى دیگر خود «مرآت الزمان‏» و «اخبار الشورى و الدار» آورده‏ایم.( مروج الذهب جلد 1 ص 351)

نكته جالبى كه در سخن ابوسفیان هست و باید به آن توجه داشت این است كه او حتى تا پایان عمر هم مسلمان بنود. زیرا مى‏گوید: «قسم به كسى كه ابوسفیان به او سوگند یاد مى‏كند!» و طبق معمول مسلمانان نه گفت: «به خدا قسم‏» بلكه چون مى‏دانست غیر ازبنى امیه كسى در مجلس نیست باطن خود را آشكار ساخت و گفت: قسم به كسى كه ابوسفیان به او سوگند یاد مى‏كند، كه لابد «لات‏» یا «هبل‏» یا«عزى‏» بوده است.

دیگر اینكه او خلافت اسلامى را به باد مسخره گرفته و مى‏گوید حال كه آن را به چنگ آورده‏اید، مانند گوئى با آن بازى كنید، و از این به بعد كودكان بنى امیه چنین خواهند كرد، چنانكه پسر معاویه، و نوه‏اش یزید پلید و سایر خلفاى بنى امیه پس از او اسلام را به بازى گرفتند، و كردند آنچه كردند و باز هم «رضى الله عنه‏» هستند!

گفتار ابن ابى الحدید راجع به ابوطالب و همسرش دختر اسد

در پایان این مقاله لازم به ذكر مى‏دانیم كه گفتاردانشمند عالیقدرو با انصاف عامه ابن ابى الحدید معتزلى درباره ابوطالب پدر امیر المؤمنین (علیه السلام) را از مقدمه جلد یكم شرح نهج البلاغه وى، بیاوریم:

ابن ابى الحدید در بیان اوصاف حضرت على (علیه السلام) و معرفى آن حضرت از جمله مى‏نویسد:

«نمى‏دانم درباره مردى كه پدرش ابوطالب بزرگ سرزمین مكه و حومه آن و سرور قریش و رئیس شهربود چه بگویم؟ تا آنجا كه راجع به او گفته‏اند: كمتر اتفاق افتاده است كه آدم تهى دستى، سرورى پیدا كند. ابوطالب تنگدست بود، و ثروتى نداشت، ولى قریش او را بزرگ خود مى‏دانستند و به وى «شیخ‏» مى‏گفتند.

در روایت «عفیف كندى‏» است كه گفت: در آغاز نزول وحى بر پیغمبر، روزى دیدم آن حضرت نماز مى‏گزارد و پسربچه‏اى (على علیه السلام) و زنى هم به وى اقتدا كرده‏اند.

عفیف گفت: ازعباس عموى پیغمبر پرسیدم اینها كیستند؟ عباس گفت: این برادرزاده من است و مدعى است كه پیغمبر و فرستاده خدا مى‏باشد، ولى جز این پسر بچه كه او نیز برادرزاده من است كسى از وى پیروى نمى‏كند. این زن هم (خدیجه) همسر او است.

عفیف پرسید: شما چه عقیده دارید: عباس گفت: ما صبر مى‏كنیم ببینیم «شیخ‏» یعنى ابوطالب چه مى‏كند!

سپس ابن ابى الحدید مى‏گوید: ابوطالب بود كه در ایام خردسالى پیغمبر كفالت و سرپرستى آن حضرت را به عهده گرفت و پس از آن كه پیغمبر از جانب خداوند مبعوث گردید به دفاع و حمایت از وى برخاست و شر مشركین را از او دور ساخت، و در این راه دچار ناراحتى عظیم و مصیبتى كمرشكن گردید، ولى با این وصف او در یارى و پیشرفت دین اسلام استقامت ورزید.

روایت‏شده است كه چون ابوطالب وفات یافت، به پیغمبر وحى شد «از مكه خارج شو كه یاورت از دنیا رفت‏»! این مرد پدر على (علیه السلام) است.»

ابن ابى الحدید در «شرح نهج البلاغه‏» نیز درباره شخصیت ابوطالب سخن مى‏گوید، و اشعارى درمدح ابوطالب گفته است كه از جمله دو بیت است: اگر ابوطالب و فرزند او (على) نبود، قامت دین اسلام استوار نمى‏گشت. او خود در مكه به پیغمبر پناه داد و از وى حمایت نمود، و فرزندش (على) در مدینه به دفاع از پیغمبر خود را به كام مرگ فرو برد.( شرح نهج البلاغه - جلد 14 ص 84 و لو لا ابوطالب و ابنه لما مثل الدین شخصا و قاما فذال بمكة آوى و حاما و هذا به یثرب جس الحماما)

«ابن ابى الحدید در مقدمه شرح نهج البلاغه را جع به فاطمه همسر ابوطالب كه گفتیم دخترعمویاو و پیغمبر بود، مى‏نویسد: وقتى او در مدینه وفات یافت پیغمبر پیراهن خود را داد تا كفن او كنند و او را مادر خطاب مى‏كرد، سپس در قرستان بقیع پیش از دفن وى، به درون قبر او رفت و لحظه‏اى آرمید و سفارش فاطمه دختر اسد را به خاك قبر كرد آن گاه بیرون آمد و گفت‏حالا جنازه را دفن كنید!! این زن مادر على علیه السلام است كه در خردسالى از پیغمبر اسلام پرستارى نموده بود.

ابن ابى الحدید در آخر مى‏گوید: این احترامى كه پیغمبر براى فاطمه مادر على علیه السلام معمول داشت، نصیب هیچ كس نشد.»

وفات خدیجه همسر پیغمبر (صلى الله علیه و آله)

در همان سال وفات ابوطالب، حضرت خدیجه همسر پیغمبر در سن 65 سالگى نیز وفات یافت و پیغمبر او را د حجون كنار ابوطالب دفن كرد. «حجون‏» كوهى در بیرون مكه و امروز دامنه آن واقع در شهر مكه است. و قبرستان «جنة المعلى‏» یا قبرستان ابوطالب در دامنه آن معروف است. عبد مناف و عبدالمطلب و عبد شمس و ابوطالب و خدیجه و قاسم و عبدالله پسران خدسال پیغمبر همگى در حجون مدفون هستند.

مرگ این دو یاور باوفاى رسول خدا چندان آن حضرت را غمگین ساخت كه تا یك سال لبخند بر لب نیاورد، به طورى كه آن سال را عام الحزن یعنى سال غم گفتند.

پیغمبر خدیجه را یكى از چهارزن بهشتى خواند. سه تن دیگر مریم و آسیه زن فرعون و فاطمه زهرا دخترگرامیش بود، و فرمود: «برترین آنها فاطمه است‏» كه او نیز دختر خدیجه بود.

نوشته‏اند بعد از وفات خدیجه هرگاه پیغمبر گوسفندى قربانى مى‏كرد دستور مى‏داد خست‏یك ران گوسفند را براى بانوئى از بانوان مكه ببرند كه دوست‏خدیجه بوده است!

روزى خواهر خدیجه پس از وفات وى به خانه پیغمبر آمد و سلام كرد. پیغمبر جواب داد و اشك در دیگانش گردید، سپس كه خداحافظى كرد و رفت باز پیغمبر منقلب شد، و چون سبب پرسیدند فرمود: صدایش طنین آهنگ خدیجه داشت، و چون نگریستم دیدم مانند خدیجه راه مى‏رود!

پیغمبر تا یك سال بعد از وفات خدیجه زن نگرفت. در حقیقت تا سن پنجاه و یك سالگى فقط با یك زن آن هم خدیجه كه پانزده سال از وى بزرگتر بود گذرانید. با اینكه در آن زمانها تعدد زوجات در میان عرب رایج بود، و بعضى‏ها تا پانزده زن داشتند!

پس از گذشت‏یك سال بانوئى به نام «ام حكیم‏» از بانوان مكه خدمت پیغمبر رسید و گفت: یا رسول الله! یك سال است كه خدیجه از دنیا رفته است و شما بچه‏هاى بى‏مادر در خانه دارید، و آنها محتاج به سرپرست مى‏باشند كه باید یك زن باشد اجازه مى‏دهید زنى را براى شما خواستگارى كنم؟

پیغمبر اجازه داد و بانوئى به نام «سوده‏» دختر زمعه را كه با شوه خود سكران بن عمرو با سایر نو مسلمانان به حبشه رفت و شوهرش در مكه وفات یافت، و یك سال از پیغمبر بزرگتر بود یعنى 52 سال داشت براى حضرت خواستگارى كرد و او دومین همسر اسلام است.

وقتى سوده به خانه پیغمبر آمد گفت: یا رسول الله من زنى سرد مزاجم و میل چندانى به جنس مرد ندارم. فقط خواستم افتخار همسرى شما را داشته باشم كه تن به ازدواج با حضرتت داده‏ام. با این وصف پیغمبر او را محترم مى‏داشت. سایر زنان پیغمبر كه پس از این تاریخ یعنى از سن 54 سالگى به بعد به همسرى آن حضرت درآمدند هر كدام علتى داشته است و هیچ كدام را تنها به واسطه ارضاى غریزه جنسى نگرفته است.

سفر پیغمبر به طائف

بعد از وفات ابوطالب و خدیجه، قریش بر جسارت خود نسبت به پیغمبر افزودند. جسارتى بیش از آنچه پیغمبر درزمان حیات عمویشابوطالب از آنها مى‏دید. پیغمبر كهوضع را چنین دید رهشپار طائف( طائف شهرى خوش آب و هوا واقع در 12 فرسخى مكه است. بعید به نظر مى‏رسد كه مردم طائف تا سال دهم بعثت پیغمبر تا این حد از دعوت آن حضرت و نزول وحى بى‏خبر مانده باشند. احتمال مى‏رود اگر سفر پیغمبر بدین گونه به طائف كه عموم مورخین نوشته‏اند درست باشد، مربوط به آغاز آشكار شدن دعوت حضرت یعنى سال سوم بعثت بوده است. ولى چون همه در این ترایخ نوشته‏اند، ما نیز چنین كردیم.)شد تا از قبیله «ثقیف‏» كه عمده مردم طائف را تشكیل مى‏دادند براى انجام مقصود خویش یارى جوید و به این امید كه بتواند آنها را به اسلام متمایل سازد. بدین منظور پیغمبر تنها راهى طائف گردید.

هنگامیكه پیغمبر وارد طائف شد به چند تن از قبیله ثقیف برخورد نمود كه در آن روزها، از سروران و اشراف طائف به شمار مى‏رفتند. آنها سه برادر به اسامى:عبد یالیل،مسعود، و حبیب فرزندان عمروبن عمیر ثقفى بودند. زنى از قریش از قبیله بنى جمح نیز درنزد آنها بود. پیغمب فرصت را غنیمت‏شمرد و پهلوى آنها نشست و پس از معرفى خود، آنان را به پرستش خداى یگانه دعوت نمود، و پیرامون علت آمدن به طائف و یارى خواستن از آنها براى پیش‏برد اسلام و همیارى با وى در برخورد با مخالفان گفتگو كرد.

یكى از سه برادر خطاب به پیغمبر گفت: من پرده خانه كعبه را پاره كرده باشم (یا (دزدیده باشم) اگر تو فرستاده خدا باشى! برادر دوم گفت: خدا كسى را بهتر از تو نیافت كه به پیغمبرى بفرستد؟ سومى گفت: من هرگز با تو سخن نمى‏گویم. زیرا تو اگر به راستى پیغمبر و فرستاده خدا باشى، بزرگتر از آنى كه بتوانم سخن تو را رد كنم، و چنان كه دروغگو باشى شایسته نیست كه با تو سخن بگویم.

پیغمبر كه این سخنان را شنید در حالى كه از دعوت آنها مایوس شده بود برخاست كه از آنجا برود، ولى قبل از ترك آنها فرمود: آنچه را گفتید سربسته بماند. چون پیغمبر مى‏خواست‏سخنان ناهنجارآنها به گوش قریش برسد، و بعد به طنز بازگو كنند، و باعث آزار بیشتر وى گردد. اما آنها اعتنا نكردند و اوباش و بردگان خود را واداشتند تا فریاد كنان او را دنبال كرده دشنام دهند. ارازل و اوباش هم به تحریك بزرگان خود گرد آمدند و داد و فریاد به راه انداختند.

چون پیغمبر چنین دید به باغى در آمد كه تعلق به عتبة بن ربیعه ( ابن عتبه پدر هند زن ابوسفیان است كه از قبیله بنى عبد الدار و از بزرگانن قریش بوده و قبلا بارها از وى نام بردیم. ) و برادر او شیبه داشت. در آن موقع عتبه و شیبه هر دو در باغ بودند. پیغمبرتكیه به درخت انگورى داد تا لحظه‏اى بیاساید و با خدا به راز و نیاز مبادرت ورزد. عتبه كه به حضرت مى‏نگریستند غلام نصرانى خود به نام عداس را خواستند و با طبقى از انگور نزد پیغمبر فرستادند. عداس طبق انگور را به زمین گذاشت و از حضرت خواست تا از آن تناول كند.

پیغمبر دست به طرف انگور برد و فرمود: بسم الله، سپس خوشه‏اى از آن را تناول فرمود. عداس به پیغمبر نگریست و گفت: به خدا مردم این شهر چنین سخنى نمى‏گویند. پیغمبر فرمود: اى عداس! تو اهل كجائى و چه دینى دارى؟

عداس گفت: من مردى نصرانى و از مردم نینوا(نینوا - منطقه‏اى از عراق، و كربلا در قلمرو آن بوده است. در آن زمانها نینوا از مراكز نصاراى عرب به شمار مى‏رفته است.)مى‏باشم. پیغمبر فرمود: از شهر مرد شایسته یونس بن متى؟ عداس گفت: یونس بن متى را از كجا مى‏شناسى؟ پیغمبر فرمود: او برادر من بود. او پیغمبر بود، و من نیز پیغمبر هستم. عداس چون این را شنید پیش آمد و خود را به روى پاهاى پیغمبر افكند و سرودست‏حضرت را بوسید و مسلمان شد.

عتبه و شیبه كه به این منظره مى‏نگریستند یكى به دیگرى گفت: این مرد غلامت را گمراه كرد. چون عداس بازگشت به وى گفتند: واى برتو! چرا سر و دست این مرد را بوسیدى و خود را به روى پاهاى او افكندى؟

عداس گفت: این را بدانید كه این مرد امروز نظیر ندارد. زیرا چیزى را به من خبر داد كه جز پیغمبر آن را نمى‏داند. عتبه و شیبه گفتند: اى عداس! واى بر تو، این مرد تو را از دینى كه دارى برنگرداند كه دین تو بهتر از دین اوست.( سیره ابن هشام - جلد 2 ص 284 و تاریخ یعقوبى جلد 2 ص 21)

به دنبال آن پیغبر برخاست و طائف را ترك گفت و به مكه بازگشت. سفر رسول خدا به طائف نشان داد كه مردم آن قبیله ثقیف نادان‏تر و جسورتر از آنند كه به دین حق بگروند، و اوهام و خرافات را از اذهان خود بزدایند.

 


نوشته شده توسط ارسلان خلیلی در دوشنبه 31 خرداد 1389

نظرات ()




Powered By mihanblog.com Copyright © 2009 by eslam1404
This Themplate By Theme-Designer.Com

خدمات وبلاگ نویسان-بهاربیست